نا پاک نبودم که به پاکم بسپارید
تا تر شود از پیکر من راه گلویی
در باغچه بر ریشه تاکم بسپارید
در خاطر من خیر و چه باکی ز شما هست
دیگر به همان خیر و چه باکم بسپارید
الحمد شما باعث آرامش من نیست
خاموشم و خاموش به خاکم بسپارید
پردیس پریش
تا نگاه می کنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی..........
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!
شعر : قیصر امین پور
کتاب:آینه های ناگهان
نمی دانم بعد رفتنت با که توانم گفت از تنهایی دستانم
واز چشم انتظاری...
از چشم انتظاری خسته ام
می ترسم...
می ترسم از این راه از حرفهایی که در دلم بماند
می ترسم بار دیگر به بیراهه روم
و تو نباشی تا با نگاهی غرق محبت
دستم را با گذشت بگیری........
که دیگر به خاطر نیاورم روزهای خوب با هم بودنمان را
که دیگر دلتنگ روزهای تلخ و شیرین زندگی نشوم
که دیگر مجبور نباشم کسی را دوست بدارم یا از کسی متنفر باشم
که دیگر غصه ها درونم برجی نسازد و من به فکر ویران کردنش باشم
این روزها همه انسان بودنم را به من یادآوری می کنند
و من بی قرار که جای تک درختی باشم..........
یا به جای تکه سنگی سخت...........
به امید اینکه دوباره برق چشمانت را ببینم زنده ام
کاش حتی از سر دلسوزی
روزی به دیدنم بیایی
می گویند باران می بارد
می گویند صدای شر شر باران زیباست
ولی من نمی شنوم
غرق در افکارم
کمک می خواهم
کمک کسی که مرا رها کند
می خواهم از این تاریکی رها شوم
می خواهم صدای باران را لمس کنم........
زردی گندمزار
مترسک می دانست تا او باشد
کلاغ ها از گرسنگی می میرند
فردایش مترسک خود را کشته بود
او تازه کلاغ ها را فهمیده بود...............