تبليغاتX
سکوت
شب شد و دوباره سکوت آسمان.....می خندی!!!!!!

پله ها ...لباس های گرم....شال....کلاه....چشمان منتظرت.....باز هم می خندی!!!!!!!!

وقتی ستارگان را نگاه می کنی....هزار رنگ..هزار نور....هزار صدای تازه است

تو چشمانت از خوشحالی می درخشد.............و دلت!!!؟؟؟؟

و بغض کهنه گلویت را....

نفسهایت را

صدای قلبت را می شنوی ......می شمارییش؟؟!

نفس بکش

اینجا عطر آشنایی به مشام می رسد

عطری که نفسهایت را تازه می کند

اینجا ستارگان..وزش باد...شهاب سنگ...پرواز پرنده نشانه هایی هستند...........

اینجا صدای شکر گزاری به گوش می رسد...

نکند سحر شود....تو نیایی؟؟؟!!!

نکند صدای هق هق دخترک را نشنوی؟؟

نگاه کن........دستت را.........

می دانم چقدر سخت بود........

نفس بکش....بوی آشنایی به مشام می رسد..........

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 21:25  توسط هانیه  | 

نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه ی سیاه سر کشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستیم خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام می کشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب می شود

 

تو آمدی زدور ها و دورها

زسر زمین عطر ها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

زعاجها،ز ابرها،بلور ها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شعر ها و شور ها

به راه پرستاره می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان،به بیکران،به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوجها

مرا بشوی با شراب موجها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیر پا

 

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن

 

نگاه کن که موم شب براه ما

چگونه قطره قطره آب می شود

صراحی سیاه دیدگان من

به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود

به روی گاهواره های شعر من

نگاه کن

تو میدمی و آفتاب می شود...........

 

 

شعر:عشق من فروغ

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 22:38  توسط هانیه  | 

نازنین!

غروب که می شود هیچ کس دلش برای خرمن روزهایی که به پلک بر هم زدنی گذشت تنگ نمی شود و نمی سوزد،چون همه همدیگر را دارید و این فقط منم که از همه جدا افتادم وباید آرزوها ،غم ها و..... را با آینه ی شکسته ای بگویم که هر چه صبر می کنم جوابم را نمی دهد........

جوابم را نمی دهد................

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 22:54  توسط هانیه  | 

من خسته ز خویشم به هلاکم بسپارید

                                                        نا پاک نبودم که به پاکم بسپارید

تا تر شود از پیکر من راه گلویی

                                                        در باغچه بر ریشه تاکم بسپارید

در خاطر من خیر و چه باکی ز شما هست

                                                        دیگر به همان خیر و چه باکم بسپارید

     

                              الحمد شما باعث آرامش من نیست

                             خاموشم و خاموش به خاکم بسپارید                            

       

 

پردیس پریش

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 0:2  توسط هانیه  | 

حرف های ما هنوز نا تمام...

تا نگاه می کنی :

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی..........

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

            چقدر زود

                            دیر می شود!

 

شعر : قیصر امین پور

کتاب:آینه های ناگهان

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 21:25  توسط هانیه  | 

با ستاره با ماه و با خدای خود گفتم......

نمی دانم بعد رفتنت با که توانم گفت از تنهایی دستانم

واز چشم انتظاری...

 

 

از چشم انتظاری خسته ام

می ترسم...

می ترسم از این راه   از حرفهایی که در دلم بماند

می ترسم بار دیگر به بیراهه روم

و تو نباشی تا با نگاهی غرق محبت

دستم را با گذشت بگیری........

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 11:23  توسط هانیه  | 

از نسیمی دفتر ایام بر هم می خورد              از ورق گردانی لیل و نهار اندیشه کن
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 23:30  توسط هانیه  | 

کاش احساساتم درون چشمانم بود که آن را با اشک می شستم

که دیگر به خاطر نیاورم روزهای خوب با هم بودنمان را

که دیگر دلتنگ روزهای تلخ و شیرین زندگی نشوم

که دیگر مجبور نباشم کسی را دوست بدارم یا از کسی متنفر باشم

که دیگر غصه ها درونم برجی نسازد و من به فکر ویران کردنش باشم

این روزها همه انسان بودنم را به من یادآوری می کنند

و من بی قرار که جای تک درختی باشم..........

یا به جای تکه سنگی سخت...........

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 23:27  توسط هانیه  | 

توانم روز به روز کمتر و کمتر می شود

به امید اینکه دوباره برق چشمانت را ببینم زنده ام

کاش حتی از سر دلسوزی

                                        روزی به دیدنم بیایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 22:56  توسط هانیه  | 

تاریک است

می گویند باران می بارد

می گویند صدای شر شر باران زیباست

ولی من نمی شنوم

غرق در افکارم

کمک می خواهم

کمک کسی که مرا رها کند

می خواهم از این تاریکی رها شوم

می خواهم صدای باران را لمس کنم........

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 23:11  توسط هانیه  |